#حصار_تنهایی_من_پارت_664
- من از بابت آقا خيالم راحته... از آقا سيروس مي ترسم.
راست مي گفت. اگه آراد کاريش نداشته باشه، سيرويس آروم نمي شينه. من کجا برم؟! حتما بايد برگردم خونمون.خونه! هه! اگه چيزي ازش مونده باشه.
ديگه ساعت دوازده بود که رفتن. ما هم رفتيم خوابيديم.ساعت دوازده و نيم بود که تلفن زنگ خورد. حتما آراده، ميگه برم براش کتاب بخونم.
ويدا هم بلند شد ولي منم عين جت خودمو سمت گوشي پرتاب کردم و برداشتم، گفتم: بله؟
ويدا به چهار چوب در وايساده بود.
آراد گفت: به ويدا بگو بياد برام کتاب بخونه.
به ويدا نگاه کردم و گفتم: خوابه!
- ديشب بهش گفتم امشبم برام کتاب بخونه.
- نمي دونم.حتما بخاطر خستگي خوابش برده!
- پس خودت بيا!
- باشه!
گوشي رو گذاشتم .
ويدا گفت: چيکار داشت؟
romangram.com | @romangram_com