#حصار_تنهایی_من_پارت_658
- مهم نيست!
با خوشحالي گفت: راستي مي دوني شب يلدا اينجاييم؟!
- شب يلدا؟ مگه چه ماهيم؟..کيه؟
- نمي دوني؟
- نه! روز و هفته رو گم کردم!
- پس فردا شب!
- آها!
چه زود گذشت! دلم گرفت. فصل پاييز با تمام غم و غصش و اه و اندوهي که بهم داد، تموم شد. از اين فصل، دلگير بودم. يعني من سه ماه خدمتکار آراد بودم؟! باورم نمي شه به اين زودي گذشت. بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين.
موقع شام، سيروس پيداش شد. فرحناز بلند شد و پريد تو بغلش و گفت: سلام دايي!
سيروس بغلش کرد و گفت: سلام عروس خوشگل و ماهم... چطوري عروسک؟!
- خوبم!
ازش مي ترسيدم. حتي ترسيدم نگاش کنم. بعد از سلام عليک کردن، سر ميز شام نشست. من و ويدا و خاتون براشون شام مي کشيديم. ولي فرحناز نذاشت کسي براي آراد شام بکشه. وقتي کارمون تموم شد، سه تامون يه گوشه وايساديم.
شمسي گفت: چه عجب داداش! ما شما رو ديديم!
romangram.com | @romangram_com