#حصار_تنهایی_من_پارت_656


با عصبانيت از اتاقش اومدم بيرون. معلوم نيست چشه! ثبات شخصيتي نداره! يه روز خوبه، يه روز افتضاح! يه روز آفتابي، يه روز مهتابي! يه روز باروني، يه روز طوفاني.

صداي زنگ آيفون اومد. واي اومدن!

چند تا پله رو رفتم پايين و از بالا نگاه کردم. همشون بودن جز اميرعلي.

ويدا و خاتون براي مراسم خوش آمد گويی و خم و راست شدن، به استقبالشون رفتن.

آراد از پشت سرم گفت: اينجا واينسا! برو به خاتون کمک کن!

برگشتم. با اخم و دست به جيب رفت پايين. فرحناز عاشق چي اين شده من نمي دونم! ريشوي کچل زشت بدقواره!

پشت سرش رفتم پايين. عمش تا ديدش، با دست باز اومد جلوش و گفت: الهي عمه قربونت بره خوشگلم!

صورتشو تو دست گرفت و چهار تا ماچ آبدارش کرد.

- دستت چي شده فدات شم؟!

- چيزي نيست!

با امير و کامليا هم دست داد. دستشو جلو فرحناز دراز کرد اما اون بدون دست دادن آرادو بغل کرد و صورتشو بوسيد. اَيــــــــي! چندش! چطور تونست اون ته ريشو ببوسه؟!

رفتن به سالن پذيرايی. منم رفتم به آشپزخونه و گفتم: پَس مختار کو؟!

- نمي دونم... مگه نيستش؟

romangram.com | @romangram_com