#حصار_تنهایی_من_پارت_651


مش رجب خنديد و گفت: اگه باد اين حرفو به گوشش برسونه مياد اينجا و سر جفتمونو مي بره!

جارو رو از دستش گرفتم و برگاي حياطو جارو مي کردم. همه رو يه جا جمع کردم که آراد و مختار، با اون ماشين شاسي بلندش سر رسيدن و از ماشين پياده شدن. منم جارو به دست نگاشون مي کردم.

يهو آراد با تعجب نگام کرد و اومد سمتم. رو به روم وايساد. خم شد تو چشمام نگاه کرد و گفت:

- تو خدمتکار مني؟!

فقط سرمو تکون دادم.

گفت: زبون ما رو بلد نيستي؟!

- بله آقا، خدمتکار شمام!

صاف وايساد. پوزخندي زد و گفت: فکر کردم مش رجب کارگر افغاني آورده!

با عصبانيت چشمامو بستم. داشت مي رفت که گفتم: مگه افغانيا چشونه؟ اونام مثل ما آدمن. نبايد کسي رو بخاطر نژادشون مسخره کرد.

- چيه بهت برخورد؟

- آره، خورد خيلي هم بد خورد!

عصبي برگشت طرفم. چند قدم رفتم عقب. تو صورتم نگاه کرد و گفت: افغاني!

دوباره چند قدم رفت که داد زدم: افغاني واحد پول افغانستانه! خوشت مياد يکي به خودت بگه «توماني» یا «ريالي»؟!

romangram.com | @romangram_com