#حصار_تنهایی_من_پارت_633
بلند شدم سيني رو گذاشتم لبه تخت، خودمم نشستم. جوجه کبابو گذاشتم رو برنج، بشقابو گذاشتم جلوش و گفتم:
- بخور! دست چپت شکسته، دست راستت که هنوز سالمه؟
- يعني بعد اين همه مدت نمي دوني من چپ دستم؟!
واقعا؟! چپ دست بود؟! نمي دونستم!
گفتم: خيلي ازت خوشم مياد که بدونم دست راستي يا چپ؟!!
در اتاق باز شد و فرحناز و ويدا اومدن تو.
آراد با تعجب گفت: فرحناز جان مي دوني در زدن يعني چي؟! واسه چي خودتو پرت مي کني تو اتاق؟!
فرحناز لبخند عصبي زد و گفت: بخاطر همين بود ويدا رو بيرون کردي؟ که بتوني راحت با اين خلوت کني؟!
آراد: تو براي چي برگشتي؟
فرحناز: با من حرف بزن. من برش گردوندم. چرا بيرونش کردي؟!
- خودش مي دونه... بهش گفته بودم خوشم نمياد با مهمونام حرف بزنه. ديشب اولين بارش نبود.
- خب حرف بزنه! آدمه؛ يه موجود ارتباطيه؛ بايد با اطرافيانش حرف بزنه! يعني تو مي خواي فقط بخاطر حرف زدنش بيرونش کني؟ اون کسي که بايد بيرون بشه اونه نه اين... ديشب نديدي جلوي اون همه آدم چه جوري منو ضايع کرد؟!
گفتم: تو کَل انداختنو شروع کردي، منم تمومش کردم... فکر نکنم اسمش ضايع کردن باشه!
romangram.com | @romangram_com