#حصار_تنهایی_من_پارت_617


همه آروم خندين به جز کامليا که زد زير خنده.

فرحناز با عصبانيت به کامليا گفت: خر بخنده!

کامليا خجالت زده سرشو انداخت پايين و چيزي نگفت. بد ضايع شده بود.

دم گوشش گفتم: بگو سگ به تماشا!

کامليا عين لاستیکی که پنچريشو مي گيرن، با لب خندون و تاکيد گفت: سگ به تماشا!

چند نفري هم خنديدن. فرحناز با عصبانيت نگام کرد. به آراد نگاه کردم. دستشو جلو دهنش گرفته بود وسرش پايين. نمي دونم چرا حس کردم داره مي خنده! کاش سرشو مي آورد بالا، حداقل دندوناشو مي ديدم!

رفتم به آشپزخونه، يه نفس عميقي کشيدم. واي خفه شدم... اين عطرا چيه به خودشون مي زنن؟ سردرد گرفتم.

- حال مي کني خواهر منو ضايع مي کني نه؟

امير جلوی در آشپزخونه وايساده بود.

گفتم: خواهر شما وقتي به خواهر خودشم رحم نمي کنه و جلوي اون همه آدم ضايعش مي کنه، پس ضايع شدن حقشه!

دستشو برد بالا و گفت: به جان خودم نيومدم کل بندازم! چون مي دونم پيشت کم ميارم! بيا بريم مي خوام اون چيزو بهت نشون بدم.

با هم رفتيم بيرون. از سرماي هوا دستمو گذاشتم زير بغلم و گفتم: چقدر سرده!

- لباسات مناسب نيست. جوراب هم که نپوشيدي.

romangram.com | @romangram_com