#حصار_تنهایی_من_پارت_613
گفتم: کامليا جان! دستمو لازم دارم!
- مي دونم جيگر! چون هنوز لباس منو ندوختي!
خنديم و گفتم: خيلي پررويي!
رفتيم پيش دو تا از دوستاش.
گفت: بچه ها اين خانم مانکنه آينازه! اينم شقايق و بهاره، از بچه هاي تئاترن.
باهاشون دست دادم که شقايق گفت: من تاحالا نديدمتون.
کامليا: بابا اين همونه که اون شب حميدو ضايع کرد و گفت: شلوارتو دربيار!
شقايق گفت: واي خدا! چقدر عوض شدي! ببخشدا اون شب خيلي شلخته بودي ولي امشب محشر شدي!
بهاره: راست مي گه! فکر کردم يکي از مهمونايي. خواستم از کامليا بپرسم اين دختره کيه؟
داشتيم از تعريفات دخترا ذوق مرگ مي شديم که شقايق با اين حرفش ذوقمون خشک کرد.
شقايق گفت: چشمات خيلي نازه. عين گربه است!
لبخندم به صورت اتوماتيک وار بسته شد. اي خدا اينم که اومد گفت خوشگلي پسوند گربه بهش اضافه کرد!
کامليا: بچه ها خياطيش حرف نداره. يه کت و دامن براي خاتون دوخته بود فکر کردم از خارج سفارش داده!
romangram.com | @romangram_com