#حصار_تنهایی_من_پارت_609


چه کيفي مي داد توی سرماي پاييز، بري زير دوش آب گرم! بعد از حموم رفتم اتاقم. در کمدمو باز کردم و گفتم:

- حالا چي بپوشم؟ کاش امير کمتر برام لباس مي گرفت که حداقل مي تونستم راحت تر انتخاب کنم! چند قدم رفتم عقب تر و به کل لباسا نگاه مي کردم که ويدا اومد تو و گفت:

- انقدر به لباسات زل نزن! هر چي بپوشي خوشگل نمي شي!

در کمدشو که کنار کمد من بود، باز کرد. چشمش افتاد به کفشام و پوزخندي زد و گفت:

- اين همه کفشو براي چي خريدي؟ تو که ماهي يه بارم نمي ري بيرون؟

- خريدم ببينم فضولم کيه؟





نگام کرد و گفت: خيلي زبون درازي مي کني... يه کاري نکن اعصابم خرد بشه!

تو چشماش نگاه کردم و گفتم: مثلا اگه خرد بشه چي مي شه؟!

با عصبانيت اومد جلو. خاتون تو چارچوب وايساد و گفت: سريع لباس بپوشيد بيايد بالا!

ويدا ازم جدا شد و کت و دامن کوتاهي که از قبل انتخاب کرده بود، برداشت. نگاش کردم.

گفت: روتو اون ور کن مي خوام لباسمو عوض کنم!

romangram.com | @romangram_com