#حصار_تنهایی_من_پارت_598
گفت: کجا رفتي ؟
- رفتم يه چيزي کشف کنم!
- حالا که کشف کردي اينا رو ببر بالا!
- شماها انگار منتظر بوديد من بيام که ازم کار بکشيد!
- غر نزن برو!
- بابا بذار اون نهار و چاي از حلقومشون بره پايين، بعد ميوه بهشون بده!
شونه هامو چرخوند طرف در و گفت: بدو انقدر حرف نزن!
تا شب هيچ کار خاص ديگه اي انجام ندادم. ويدا خوابيد، منم بخاطر عطري که حاج خانم زده بود و تا اعماق مغزم فرو مي رفت چسبيده به ديوار خوابيدم.
خدايا باورم نمي شه دوباره اينجام و فردا بايد اين بچه اژدها رو بيدار کنم! خودت بهم رحم کن!
صداي زنگ گوش خراشي تو حلزوناي گوشم فرو مي رفت. با عصبانيت بلند شدم به گوشي ويدا حمله کردم و سريع صداشو قطع کردم .
گوشيشو پرت کردم رو بالشت.
چشماشو باز کرد و گفت: چته؟!
- چته و درد! چرا گوشيتو مي ذاري رو زنگ و بيدار نمي شي؟
romangram.com | @romangram_com