#حصار_تنهایی_من_پارت_573


- نه آقا. من خيلي وقته اين کارو بوسيدم و گذاشتمش کنار.

به حياطش که پر از کمد و مبل و ميز بود اشاره کرد: نگاه کن؟ سمساري شده کار من.

آراد با کلافگي پوفي کرد و گفت: اين همه راه رو الکي اومديم.

رفت بيرون.

مختار گفت: نمي دوني چه کساي ديگه اي اين کارو مي کنن؟

- نه والا!

مختار شماره اي به مرده داد و گفت: بيا اين شماره منه. اگه فهميدي کسي دختر براي فروش داره بهم زنگ بزن.

- چشم آقا. حتما. خيالتون راحت.

با هم اومديم بيرون. سوار ماشين شديم و راه افتاديم.

مختار به آراد گفت: چي مي خوري آقا؟

- هيچي.

- باشه پس ساندويچ برات مي گيرم.

- کر شدي؟ مي گم چيزي نمي خورم.

romangram.com | @romangram_com