#حصار_تنهایی_من_پارت_564
سري تکون دادم و گفتم: آفرين!
راستي چرا اسم تو و بابات عين همه؟
خنديد و گفت: بابام دلش مي خواست بعد مردنش کسي فراموشش نکنه ...بخاطر همين اسممو گذاشت امير علي.
- تو خونه چي صدات مي زنن؟
- يا ميگن علي يا اميرعلي تا با اسم بابام که امير قاطي نشه.
- آخه اين چه کاري بود بابات کرد؟
خنديد و چيزي نگفت.
بعد صبحانه رفتيم به اتاق نقاشي. پر بود از تابلو هاي نقاشي و رنگ و قلم مو و مداد رنگي...
خلاصه هرچي براي نقاشي لازم بود تو اين اتاق پيدا مي شد. تنها چيزي که منو جذب کرد، همون دختر بچه پا برهنه بود که اولين بار تو نمايشگاه نقاشيش ديدم.
رفتم جلوتر نگاش کردم. گفت: هنوز يادته؟
- اوهوم... چرا نفروختيش؟
- اين تابلو رو دوست دارم.
همينجور که به تابلو نگاه مي کردم، گفتم: منم دوستش دارم.
romangram.com | @romangram_com