#حصار_تنهایی_من_پارت_558


- برام مهم نيست... بذار هر چي دوست دارن بگن... همين زيبا خانم، بعد طلاقم هر چي حرف بود پشت سرم زد... زنشو کتک مي زد... خرجي بهش نمي داد... نمي ذاشت زنش بره بيرون و از اينجور حرفا... من اگه مي خواستم به حرف اينا گوش بدم تا حالا بايد خودمو مي کشتم!

وقتي ديد با قيافه ناراحت نگاش مي کنم، خنديد و گفت: باورت مي شه اين زن آمار کل زندگيمو داره؟! چند دفعه مي رم حموم؛ چه لباس و جنس و رنگي رو دوست دارم؛ فاميلام کيا هستند؛

آروم گفت: حتي مي دونه کيا مي رم دستشويي!!

بلند خنديم. اونم خنديد و گفت:

- يه دو روز اينجا بموني آمار تو رو هم درمياره!

دوباره خنديدم. نگام کرد: چقدر قشنگ مي خندي! فکر نمي کردم با خنديدن خوشگل بشي!

خندمو جمع کردم. نگاش کردم و سرم انداختم پايين.

گفت: خيلی خب! تا تو خجالتتو مي کشي، منم برم يه دوش بگيرم بيام!

رفت بيرون و با صداي بلند تري گفت: شرطمون يادت نره خانم خجالتي!

واي شام... سريع رفتم به اتاقم لباسمو عوض کردم و اومدم بيرون. حالا چي بپزم؟ صداي شر شر آب مي اومد. زشت بود برم بهش بگم چي دوست داری؟

خودم يه کاريش مي کنم! دست به کار شدم. نصف غذا رو پختم و گذاشتم دم بکشه. رفتم سراغ سوپ که گفت: چه بویي مياد!

سرمو بلند کردم و نگاش کردم. يه لبخند رو لبش بود. صورتش سفيد و تميز شده بود. آراد و امير تو زيبايي يکي بودن اما اون اخمو بود و اين مهربون.

اميرو ترجيح مي دم!

romangram.com | @romangram_com