#حصار_تنهایی_من_پارت_517


بلند شدم. رفتم طرف دستشوي، درشو باز کردم؛ يه پيراهن سبز جلوم بود. سرمو بلند کردم؛ آبتين با لبخند نگام کرد و گفت: بفرماييد تو! دم در بده!

با اخم رومو برگردوندم. خواستم برم بيرون که گفت: مگه نمي خواستي دست و صورتتو بشوري؟!

فقط سرمو تکون دادم. رفت بيرون و گفت: دستشويي ما براي شما!

وقتي رفت، صورتمو شستم و اومدم بيرون. دو تاشون سر ميز نشسته بودن. نگاشون مي کردم که ندا گفت:

- چرا وايسادي؟ بيا ديگه!

رفتم کنارشون نشستم و گفتم: امروز زحمتو کم مي کنم ديگه.

آبتين با دهن پر گفت: مگه سنگين بود؟!

با تعجب گفتم: چي؟

آبتين با خنده گفت: زحمتات!

ندا: کجا مي خواي بري؟!

- زير سقف همين آسمون.

آبتين: ادبياتي حرف مي زني!

- رشتم ادبياته!

romangram.com | @romangram_com