#حصار_تنهایی_من_پارت_495


گفتم: مگه اينجا رو خريدي؟ خوب برو جاي ديگه؟

اومد سمتم و يقمو گرفت و گفت:

- ببين؟ اين نيمکت اتاق خواب منه... حالا يا با زبون خوش بلند مي شي يا...

دستشو از يقم برداشتم و بلند شدم وگفتم:

- چه خبرته؟

رفتم کنار.

- بگير! اينم جات ... لازم به اربده کشي نيست!

چند قدم رفتم.

گفت: فراري هستي نه؟ مثل اينکه پول بابات و خوشي زياد زده زير دلت، گفتي بيام بينم دختر فراري چه جورياست نه؟

نگاش کردم .رونيمکت نشسته بود و پاشو تکون مي داد.

گفتم: نخير فراري نيستم.

دوباره راه افتادم که با صداي بلندتري گفت:

- مي دونم الان لنگ جاي خوابي... يه جاي خوب برات سراغ دارم.

romangram.com | @romangram_com