#حصار_تنهایی_من_پارت_476
نگاش کردم: قراره از پيشتون برم.
کنارم نشست و گفت: بري؟!! کجا بري؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: آقامون قراره منو بفرسته اصطبل اسبا.
- براي چي؟ تو که کاري نکردي؟
بغضم شکست و گفتم: چرا کردم... تنها جرمم اينه که خوشگل نيستم! مي خواد ويدا رو نگه داره چون ابرو هاشو برداشته، موهاشو رنگ کرده؛ اما من اينکارو نکردم.
خاتون بغلم کرد و گفت: اين چه حرفيه مي زني؟ مطمئنم دليلش اين نيست. حتما يه کاري کردي که اعصابش خرد شده و مي خواد بفرستت اونجا.
- چيکارش کردم؟ اون از اولم از من بدش مي اومد. حالا که يکي بهتر پيدا کرده، مي خواد منو بندازه بيرون.
- پاشو بريم با هم نهارو بپزيم.
- حوصله ندارم خاتون.
- باشه، اصرار نمي کنم... برم تا اين دختره آشپزخونه رو به آتيش نکشيده.
لبخندي زدم و به رفتنش نگاه کردم. تو حياط روي نيمکت نشستم. سرم پايين و بود به مورچه هايي که دونه هاي سفيد رنگي رو مي برندن، نگاه مي کردم که يه دختري با جيغ و داد اومد تو و داد زد:
- سلام آني؛ من اومدم، خوش اومدم!
سرمو بلند کردم و نگاش کردم. با قدم هاي تند اومد طرفم. با هم دست داديم وگفت:
romangram.com | @romangram_com