#حصار_تنهایی_من_پارت_474


- خيــلي پرويي!

- تازه فهميدي؟

با يه لبخند تمسخري گفت: پيش اسبا خوش بگذره!

اينو گفت و رفت پايين. چند دقيقه بعد رفتم تو؛ آراد توي اتاق لباس داشت لباساشو عوض مي کرد. داشتم ميزو جمع ميکردم که از اتاق اومد بيرون.

گفت:شب مهموني دارم. به خاتون بگو لازم نيست مشروب بخره.

سرم پايين و مشغول جمع کردن بودم.

با حالت نيمه داد گفت: مگه با تو نيستم؟!

همين جور که سرم پايين بود، گفتم: شنيدم. بهش مي گم.

يهو اومد طرفم، يقمو گرفت و چسبوند به ديوار و گفت:

- وقتي دارم باهات حرف مي زنم، بهم نگاه کن.

منم فقط تو چشماي سبزش نگاه کردم.

گفت: براي چي اين جوري بهم زل زدي؟!

- مگه نگفتي بهم نگاه کن؟ خب منم دارم نگات مي کنم!

romangram.com | @romangram_com