#حصار_تنهایی_من_پارت_472


اتفاقي که نبايد مي افتاد، افتاد! انتظار نداشتم ؛ يعني فکرشو نمي کردم. حتما خيالاتي شده بودم. با عقل من جور درنمي اومد. زير دست راستم، ضربان قلب بود. چشممو باز کردم؛ سرمو بالا گرفتم و نگاش کردم. تو بغل آراد بودم. دو دستمو گذاشته بودم رو سينش.

يهو هلم داد و با تشرگفت: چه مرگيته؟ براي چي به من مي چسبي؟!

با چشاي گشاد گفتم: خودتت منو گرفتي!

- خودت و نه خودتون. من کي تو رو گرفتم؟ خودت پريدي تو بغل من!

اينو گفت و با عصبانيت رفت به حموم. گير عجب آدم زبون نفهمي افتادما! خودش منو مي گیره، بعد دعوام مي کنه! رفتم آشپزخونه صبحونه رو حاضر کردم. راس ساعت هفت بردم به اتاقش. هنوز تو حموم بود. معلوم نيست شب با خودش چيکار مي کنه که کله سحر تو حمومه؟!

سرم پايين بود و ميزو مي چيدم که يکي گفت:

- آقا حمومه؟

سرمو بلند کردم؛ ويدا با قيافه ی گرفته دم در وايساده بود. اين ديگه چرا الان بيدار شده؟ سرمو تکون دادم وگفتم: آره.

دو قدم اومد جلو که آراد اومد بيرون. با حوله سرشو خشک مي کرد. حواسش به ويدا نبود. با اخم به من نگاه مي کرد. با ابرو به ويدا اشاره کردم که اينجاست. با همون اخم به ويدا نگاه کرد و گفت:

- اينجا چيکار مي کني؟ کاري داري؟

ويدا با همون قيافه ی گرفته گفت: بله آقا؛ بايد يه چيزي بهتون بگم.

آراد نشست و گفت: بگو!

ويدا با قدمهاي آهسته اومد جلو و گفت:

romangram.com | @romangram_com