#حصار_تنهایی_من_پارت_460
- چشم آقا، چشم!
آراد چکو بهش داد. مرده سر جاش نشست و با خوشحالي به چک نگاه مي کرد.
آراد: پولو مي دي به بابام و ديگه هم براش کار نمي کني. فهميدي؟
- بله آقا... ولي اگه جاي عبدا... و خواست، چي؟
مختار: تو که علم غيب نداري؟ اگه گفت، بگو دارم دنبالش مي گردم يا بگو نمي دونم کجاست. شرط آقا سيروس پول بود، اينم که داري بهش بدي. فکر نکنم ديگه عبدا... رو ازت بخواد.
- باشه آقا. هر چي شما بگيد.
با تعجب داشتم به حرف اينا گوش مي دادم. اين عبدا... کيه که آراد داره به خاطرش خودشو به آب و آتيش مي زنه و باباشم نبايد بفهمه کجاست؟!
سوار ماشين شديم و راه افتاديم .
آراد: عبدا... رو پيدا کردي؟
- هنوز نه.
- چرا؟
- چون اردشيرو پيدا نکرديم.
- مگه منصور جاشو بهت نگفت؟
romangram.com | @romangram_com