#حصار_تنهایی_من_پارت_458
- از کي؟
- از... از باباتون ديگه... از محمود شنيدم.
- چرا از بابام فراريه؟
- خب...خب... آقا اصلا اين سوالا براي چيه؟
- مي خوام يه چيزايي دستم بياد!
- مثلا چي آقا؟
- مثلا اينکه تو ديروز رفتي پيش زن عبدالله که با پول و زور، جاي عبدا... رو از دهن زنش بکشي بيرون.
بيشتر هول شد و با لبخند گفت:
- آقا اين چه حرفيه مي زنيد؟ به من چه عبدا... کجاست؟! اصلا به من مياد از اينکارا بکنم؟
- مي دوني ظاهر و باطنت يکي نيست؟
- آقا اگه منم دنبال عبدا... باشم، به خاطر پدرتون بوده نه کس ديگه اي... مگه خود شما دنبالش نيستيد؟ خوب با هم پيداش مي کنيم.
- بابام گفته پيداش کني؟
انگار از دروغ گفتن خسته شده بود، نفسي کشيد و گفت:
romangram.com | @romangram_com