#حصار_تنهایی_من_پارت_456


وايسادم و با کفر دستمو مشت کردم و زير لب غر زدم: شيطونه مي گه برو بزنش نقش زمين شه!

مختار از کنارم رد شد و با لبخند گفت: حالا يه امشبو حرف شيطونو گوش نکن!

وای! اينا چرا حرف منو مي شنون؟! با حرص پامو کوبيدم زمين و رفتم تو.

آراد با اخم رو مبل نشسته بود. مختارم رفت کنارش نشست. به خونه نگاه کردم. يه خونه ی ساده با سه تا اتاق خواب و آشپزخونه.

مختار: پس چرا نمي شيني؟

نگاش کردم و گفتم: اومديم خواستگاري؟!

مختار خنديد و گفت: آره! اومديم ببينم مي تونيم برات يه شوهر گير بياريم که از دستت راحت شيم؟

خواستم چيزي بگم که مردي با سيني از آشپزخونه اومد بيرون و گفت: خيلي خيلي خوش اومديد آقا؛ بنده نوازي کرديد.

سرشو بلند کرد و به من گفت: بفرماييد خانم .چرا وايساديد؟

اينو گفت و سيني رو جلوي آراد گرفت.

گفتم: چايي پر رنگ براشون خوب نيست.

سه تاشون نگام کردن. آراد با تعجب بيشتري نگام کرد.

گفتم: چرا اينجوري نگام مي کنيد؟ خب چايي براي معدش خوب نيست ديگه؟

romangram.com | @romangram_com