#حصار_تنهایی_من_پارت_445
خواست چيزي بگه که در باز شد و فرحناز با اخم اومد بيرون. رو به روم بالاي پله ها ايستاد و گفت:
- ديگه حق نداري براي آراد غذا درست کني.
پوزخندي زدم و گفتم: من حتي حاضر نيستم براي آقاتون سم درست کنم، چه برسه به غذا... اينم که مي بيني اينجوري رو تخت افتاده، دسته گل ديشب ويدا خانمتونه، نه من!
- آره به خاطر اينکه خودتو خلاص کني، گناهتو بنداز گردن يکي ديگه... آشغال!
کامليا: فرحناز خجالت نمي کشي اينجوري حرف مي زني؟!
با عصبانيت گفت: برو بابا!
رفت تو. کامليا دستشو گذاشت رو بازوهام و گفت:
- ناراحت نشو آني... اخلاقش همينه. با همه همين جوري حرف مي زنه.
- مهم نيست؛ عادت دارم!
با هم رفتيم پايين.
گفتم: راستي خواهش گندت چي بود؟
- آها! يادم رفت. مي خواستم بگم مي شه با من بياي پارچه بخريم؟ آخه من نمي دونم چي بخرم؟
- اول مدلتو بده ببينم، بعد ميگم چه پارچه اي رو بخري.
romangram.com | @romangram_com