#حصار_تنهایی_من_پارت_443


- دستت درد نکنه!

فرحناز: مگه تو خدمتکارش نيستي؟ چرا بهش نرسيدي؟ اگه بهش مي رسيدي اينجوري نمي شد.

- چه جوري بهش برسم؟ وظيفه ی من فقط بيدار کردن و صبحانه دادنه. همين! بقيه کاراش با ويداست.

تو چشماش نگاه کردم: اگه خيلي نگرانشي، چرا خودت نمياي ازش مراقبت کني؟!

آراد فقط نگام کرد.

فرحناز با عصبانيت به آراد گفت: يک دليل منطقي بيار که چرا تا حالا اين دخترو نگه داشتي؟

صداي در اتاق بلند شد.

کامليا: بفرماييد.

در باز شد و ويدا اومد تو. اوه اوه! چه بلايي سرخودش آورده؟!

ابرو که فقط در حد خط بود. موهاشم از قرمز رد کرده بود. تيپش که ديگه ناگفتي! قيافه ی غنچه ی فرحناز به گل تبديل شد و با لبخند گفت:

- چقدر خوشگل شدي ويدا!

ويدا ذوق مرگ شد: مرسي خانم!

آراد بدبخت همچين با تعجب به ويدا نگاه مي کرد، انگار مي خواست مطمئن بشه خود ويداست! از طرز نگاه کردنش نزديک بود بخندم. ويدا به آراد نگاه کرد و با ناراحتي گفت:

romangram.com | @romangram_com