#حصار_تنهایی_من_پارت_427


کامليا: مگه مي خواي کشتي بگيري؟!

خاتون خنديد و گفت: کار اينا فقط با کشتي کج راه مي افته!

با چشم غره به خاتون نگاه کردم و رفتم به عمارت. خواستم از پله ها برم بالا که گفت:

- کجا داري ميري؟

برگشتم. با اخم نگام کرد و گفت: بيا سالن غذا خوري.

وقتي رفت، منم پشت سرش راه افتادم. به ميزي که براي دو نفر چيده بودن نگاه کردم. خودش سر ميز نشست. منم بلاتکليف نگاش مي کردم که گفت:

- براي چي نگام مي کني؟

به صندلي کنار خودش اشاره کرد: بشين!

با تعجب گفتم: بله؟!! بشينم!!؟ چرا؟

- چون من مي گم!

- بشينم که چي بشه؟

با عصبانيت نفس کشيد و گفت: که همه چي بشه .

داد زد: بشين!

romangram.com | @romangram_com