#حصار_تنهایی_من_پارت_414
ويدا: چشم خانم!
رويا که رفت، ويدا هم يه تنه به من زد و از کنارم رد شد.
بلند گفتم: فقط بدرد حمالي مي خوري!
نگام کرد و چيزي نگفت. چي داشت بگه؟! به قارچا نگاه کردم. اين دختره با اين قارچا مي خواست چيکار کنه؟! چند تاشونو خوردم.
سرم پايين بود که يکي گفت: سلام! زيباي پنهان!
سرمو آورم بالا. پرهام بود. با لبخند گفتم:
- سلام مرد موزي! کجايي؟! کم پيدايي!
نشست جلوم و گفت: دنبال بدبختيامم. زن و بچه خرج داره. خودتت که در جرياني؟!
خنديدم و گفتم: آره آره! منم خرج يه شوهر و چهار تا بچه قد و نيم قدو مي دم!
چشمش افتاد به دستم و گفت: دستت چي شده؟!
- هيچي، بريده.
- بريديش يا بريده؟
يه قارچ گذاشتم تو دهنم و گفتم: چه فرقي مي کنه؟ بريده.
romangram.com | @romangram_com