#حصار_تنهایی_من_پارت_386


همين جوري که نگاشون مي کردم، فرحناز گفت:

- اين گربه رو براي چي با خودت آوردي؟!

- آوردم برامون موش بگيره!

- بدبخت موشا که بايد اين بخورتشون! راستي خدمتکاري که گفتم،امشب اميرعلي برات مياره.

پيرمرده اسب سفيد آرادو که يال و دمش خيلي بلند بود، آورد.

سوار شد و گفت: يه بار گفتم خدمتکار دارم.

- باشه، خدمتکار داشته باش. بذار دوتاشون کار کنن. هرکدومش بهتر بود اونو نگه دار. به خدا دختر خيلي خوشگل و خوبيه. يکي از خوبياشم اينه که حرف گوش مي کنه، نه عين اين! قيافه که نداره هيچ، زبونشم درازه! خدمتکار بايد يه ذره خوش قيافه باشه که وقتي برات غذا مي کشه، رغبت کني نگاش کني و اشتهات کور نشه! بعدشم من از اين دختر گربه ايه خوشم نمياد!

آراد: سخنرانيتون تموم شد؟!

فرحناز با خستگي گفت: آراد!

آراد چيزي نگفت و رفت. فرحنازم با غرغر کردن دنبالش رفت. منم فقط نگاشون مي کردم که يکي گفت:

- آبميوه مي خوري؟

کنارم وايساده بود. گفتم: خودت کوفت کن!

مختار خنديد و گفت: خودم که کوفت مي کنم ولي تو چرا نمي خوري؟ خوشمزه ستا؟!

romangram.com | @romangram_com