#حصار_تنهایی_من_پارت_378


گفت: درست بخون!

نگاش کردم و گفتم: چرا اصلا خودت نمي خوني؟!

همين جور که نگام مي کرد، گفت: چشمام خراب مي شه! پس بخون و حرف نزن!

چشمام خراب مي شه! چه پز چشاي قورباغه ايش رو هم مي ده!

دوباره خوندم. کم کم حس خواب آلودگي داشتم. چند بار خميازه کشيدم. نگاش کردم ديدم خوابه. اي بميري ايشاا....! چرا زودتر نمي گي خوابم تا منم برم کپه مو بذارم؟!

از تخت اومدم پايين، کتابو گذاشتم کنار عسليش و رفتم به اتاقم. چشمام تا بالشتو ديد، مغزم دستور خواب داد.

***

- آيناز؟ آيناز؟!

- هووم؟

- خاک به سرم! براي چي نرفتي آقا رو بيدار کني؟!

چشمامو باز کردم و نشستم.

با چشاي گشاد گفتم: ساعت چنده؟!

- نه! چرا بيدار نشدي؟

romangram.com | @romangram_com