#حصار_تنهایی_من_پارت_376


مختار، مرده رو تا دم در همراهي کرد. منم همون جا نشسته بودم و به آراد نگاه می کردم.

کلافه بود. فنجونو برداشت؛ چند قلب ازش خورد و چشماشو فشار داد که مختار اومد تو و گفت:

- چرا پيشنهادشو قبول نکردي؟!

- اصلا تو فهميدي اون چي مي خواست؟!

- آره؛ مي خواست آدم براش جور کني که مواداشو بفرسته اون ور... خب چرا اين کارو براش نمي کني؟

آراد فنجونشو گذاشت روميز و گفت:

- مي فهمي داري چي مي گي؟ اون آشغال کثافت يکي رو مي خواد که دل و رودشو بريزه بيرون، جاش مواد پر کنه! اگه خيلي مايلي مي توني خودت بري!

ديگه شنيدن ادامه بحثشون برام جالب نبود. رفتم که بخوابم. هر چي اين پهلو و اون پهلو شدم، خوابم نبرد. تلفن زنگ خورد؛ سريع رفتم جواب دادم تا خاتون و مش رجب بيدار نشن. تلفنو برداشتم و گفتم:

- بله؟

- بيا اتاقم!

بـــــــوق! گوشي رو گذاشتم سر جاش. چند قدم تو حياط راه رفتم خيلي سردم بود. به آسمون نگاه کردم؛ ماه کامل بود و با نورش، کل حياطو روشن کرده بود. سريع رفتم به اتاق آراد، يه ضربه زدم.

گفت: بيا تو.

رفتم تو، ديدم خوابيده و يه کتابم تو دستش گرفته. خدا رو شکر اين دفعه لباس پوشيده!

romangram.com | @romangram_com