#حصار_تنهایی_من_پارت_374
با کلافگي گفت: يعني چي اجازه بيرون رفتن نداري؟خاتونم خدمتکاره؛ چرا اون ميره؟ اصلا پاشو بريم، هر چي شد با من!
سرمو بلند کردم و گفتم: نمي خواد؛ اونوقت تو رو هم مي زنه.
موبايلش زنگ خورد. بعد از اينکه جواب داد، گفت: آيناز!
- برو به کارت برس. من حالم خوبه.
- مطمئن؟!
با خنده گفتم: بله مرد موزي!
اونم خنديد و رفت.
شب، من و خاتون توي آشپزخونه بوديم. من ظرفا رو مي شستم، اونم نشسته بود و چاي مي خورد که تلفن آشپزخونه زنگ خورد.
خاتون جواب داد: بله آقا؟
- چشم، الان.
خاتون به من نگاه کرد و گفت: براي آقا دو تا فنجون قهوه ببر مهمون دارن.
- باشه، فقط کجا ببرم؟
- سالن پذيرايي.
romangram.com | @romangram_com