#حصار_تنهایی_من_پارت_362
- آره... زن افريته! حيف پرهام که بچه ی اينه!
بعد از اينکه سرمو باند پيچي کرد، خوابيدم.
صبح به زور رفتم بيرون و وضو گرفتم. هر چند با خدا قهر بودم اما نمازمو خوندم.
ساعت ده صبح بود که دو تا تقه به در خورد و گفت:
- خواهر! اجازه هست بيام تو؟!
- يه دقیقه صبر کن.
روسريمو پوشيدم و گفتم: بفرماييد تو برادر!
درو بازکرد و با چشم بسته سرشو آورد تو. يکي از چشماشو باز کرد و گفت:
- سرتون باز نيست؟!
بخاطر لبم نمي تونستم بخندم. فقط لبخند بي جوني زدم و گفتم: نخير برادر! تشريف بياريد تو!
وقتي اومد تو، با تعجب به دو تا پلاستيک موز که تو دستش بود نگاه کردم.
با لبخند گفت: سلام و عليکم! اومدم عيادت مريض!
کنارم نشست، سرشو انداخت پايين و گفت: حالتون خوبه ان شا ا...؟!
romangram.com | @romangram_com