#حصار_تنهایی_من_پارت_354


خنديد و گفت: ببخشيد!

خاتون شامو آورد تو اتاقم.

بهش گفتم: صدام مي زديد خودم مي اومدم.

- چه جوري مي خواستي بيايي؟! مگه آقاي دکتر نگفت بايد استراحت کني؟

يک ساعت بعد از اينکه شاممو خوردم، خاتون با نگراني اومد به اتاقم و گفت: آقا سيروس گفت بري پيشش.

اگه اون دفعه نديده ازش مي ترسيدم، اين دفعه ديگه با مزه کردن شکنجه هاش، واقعا ازش مي ترسيدم. با ترسي که تو نگام بود، گفتم:خاتون مي ترسم!

کنارم نشست و گفت: نترس آراد هم پيششه... پاشو اگه دير بري عصبي مي شه.

- نمي تونم راه برم.

- خودم کمکت مي کنم.

با کمک خاتون رفتيم به عمارت. وقتي به سالن پذيرايي رسيديم، ديدم آراد نشسته و مختار کنارش ايستاده. رويا و سيروسم کنار هم نشستن.

آراد با ديدن قيافه داغونم تعجب کرد. وايسادم و سلام کردم. فقط مختار جوابمو داد. بازم گلي به جمال مختار! به خاطر زانوم نمي تونستم وايسم. خاتون فهميد، خودشو بهم نزديک کرد. بهش تکيه دادم. سيروس سيگار برگشو روشن کرد و به آراد گفت:

- اين دختره رو از کجا آوردي؟

آراد با نگراني گفت: دنبال کار مي گشت، منم استخدامش کردم.

romangram.com | @romangram_com