#حصار_تنهایی_من_پارت_352
خندمو جمع کردم و گفتم: هيچي.
- بايد زانو هاتو ببينم.
به زانوم نگاه کردم و با خجالت گفتم: نمي شه!
بدون توجه به حرف من، شلوارمو کشيد بالا. منم سريع کشيدم پايين و گفتم:
- تو که دکتر قلبي؟ نه... مغز و اعصاب!
دوباره کشيد بالا؛ منم کشيدم پايين!
گفت: چرا اينجوري مي کني؟!
با حالتي که دست خودم نبود، داد زدم: خب خجالت مي کشم!
با خنده نگام کرد. سرمو انداختم پايين و گفتم: باشه... فقط دست نزن!
با اينکه خيلي خجالت کشيدم ولي شلوارمو زدم بالا. به زانوم نگاه کرد. دستشو دراز کرد. شلوارمو کشيدم پايين. نگام کرد.
گفتم: گفتم که نبايد دست بزني!
- مي تونم بپرسم اونوقت چه جوري بايد تشخيص بدم؟!
- تو دکتري! من چه مي دونم؟!
romangram.com | @romangram_com