#حصار_تنهایی_من_پارت_343


گفتم: چرا نبايد حرف بزنم؟ زنداني ها هم با هم بندشون حرف مي زنن!

با عصبانيت نگام کرد و گفت: کي مي خواي ياد بگيري رو حرف من حرف نزني؟

- هيچ وقت! چون تمام حرفات زوره!

فرحناز: مي شه قهوه به منم بدي؟

خواستم فنجونو بردارم، گفت: خودم برمي دارم.

سيني رو گرفتم جلوش، فنجونو برداشت؛ يهو کل قهو ه رو ريخت رو شکمم. سيني از دستم افتاد. جيغ بلندی کشيدم؛ خيلي داغ بود. لباسو از بدنم جدا کردم تا به پوستم نچسبه.

فرحناز: ببين عزيزم؟ اينجوري کلفتو آدم مي کنن نه عين تو که نازشونو مي کشي... تنبيه انباري جواب نمي ده!

شکمم مي سوخت. اشک از چشمام ميومد. آراد فقط نگام کرد و هيچي نگفت. فرحناز فنجونو کوبيد رو ميز و گفت:

- بار آخرت باشه با آراد و من اينجوري حرف مي زني؛ فهميدي؟ حالا گمشو برو يه فنجون ديگه بيار.

با نفرت به هردوشون نگاه کردم. فنجونو برداشتم بردم به آشپزخونه. خاتون تا منو ديد زد به صورتش و گفت: خدا منو مرگ بده! کي اين بلا رو سرت آورده؟!

با گريه گفتم: فرحناز.

- خدا خيرش نده آخه چه دشمني با تو داره؟ يه لحظه وايسا تا پماد سوختگي بيارم.

بعد اينکه پماد سوختگي زد، دوباره قهوه براش بردم و سريع اومدم پايين. خيلي مي سوخت؛ انگار شکممو روي آتيش گذاشته بودن.

romangram.com | @romangram_com