#حصار_تنهایی_من_پارت_336


گفت: حوله رو بده!

حوله رو برداشتم، بدون اينکه نگاش کنم، دادم دستش. وقتي پوشيد،

گفت: چند وقته اينجا کار مي کني؟

- يک هفته.

- خدمتکار آرادي؟

- بله.

- فکر نمي کردم انقدر بد سليقه باشه!

شيطونه مي گه با جفت پا برم تو شکمش، بيفته تو استخر! رو صندلي نشست، آب ميوه شو که خورد، گفت:

- اين لباس هايي که رو زمين افتاده ببر بشور. اتو کرده مي ذاري تو کمدم.

- من نمي تونم اين کارو بکنم.

- چي؟

- ببخشيد ولي من خدمتکار شما نيستم!

با عصبانيت ليوانشو زد به ميز و بلند شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com