#حصار_تنهایی_من_پارت_334


تلفن آشپزخونه زنگ خورد. خاتون گوشي رو برداشت و گفت: بله خانم؟

...

- آخه... ايشون خدمتکار شخصي آقاست.

...

چشم خانم ... الان مي فرستمش.

گوشي رو گذاشت و گفت: برو بالا، ببين خانم چيکارت داره؟

- براي چي بايد برم؟ من که خدمتکار اون نيستم؟

- مي دونم. اگه آقا هم بدونه، دعوا راه مي اندازه. حالا فعلا برو ببين چيکارت داره؟

خاتون آدرس اتاقشو بهم داد، منم رفتم. دوتا ضربه به در زدم.

گفت: بيا تو!

درو باز کردم و گفتم: سلام با من کاري داشتيد؟

شلوار کتون مشکي با تيشرت آبي روشن پوشيده بود. موهاي کوتاهشو آجري رنگ کرده بود. حوله کلاه دارشو طرفم پرت کرد و گفت: راه بيفت!

مثل اينکه حوله پرت کردن تو صورت من، بيماري ارثي اين خونوادست! نمي دونستم داره کجا ميره؟ پشت سرش راه افتادم. به سمت استخر رفت. وقتي رسيديم، لباساشو درآورد. حوله رو جلو صورتم گرفتم و گفت:

romangram.com | @romangram_com