#حصار_تنهایی_من_پارت_329


پرويز و اون مرد، با مشت و لگد افتادن به جونش. پشتمو بهش کرده بودم و فقط جيغ مي کشيدم تا صداي آه و نالشو نشنوم.

آراد داد زد: بسه .

ولش کردن. باز پرسید:

- عبدا... کجاست؟!

با حال بي جوني گفت: نمي دونم... نمي دونم. به پير، به پيغمبر نمي دونم.

آراد: انقدر بزنيدش تا مقر بياد!

دوباره شروع کردن به زدنش. من به جاي مرده گريه مي کردم. حاضر بودم منو بزنه ولي شکنجه ی روحيم نده.

آراد: مي گي عبدا... کجاست يا مادرتو به عزات بشونم؟!

برگشتم نگاش کردم. تمام صورتش خوني شده بود. ديگه جون حرف زدن نداشت ولي با همون حال گفت: نمي دونم!

آراد داد زد : داري سنگ کيو به سينه مي زني؟ آخه بدبخت! فکر کردي اگه بره پيش پليس و به همه چي اعتراف کنه، به نفع تو مي شه؟ يا فکر کردي با قايم کردن اون، پليسا بهت لوح تقدير مي دن؟ بگو عبدا... کجاست؟

- نمي دونم کجاست.

آراد دستشو به طرف پرويز دراز کرد و گفت: اسلحه!

پرويز بهش داد. دستشو به طرف مختارم دراز کرد و گفت: اسلحتو بده!

romangram.com | @romangram_com