#حصار_تنهایی_من_پارت_326
گفتم: هيچي به خد!ا
نشست، داد زد: قسم نخور!
سرمو انداختم پايين و چيزي نگفتم. خودش دو ساعت با دختراي زيبا رو مي رقصيد و لب مي داد، اونوقت با من بدبخت که فقط دو کلام حرف زدم دعوا مي کنه.
گفت: از بحثي که با حميد داشتي گذشتم اما نمي تونم از اين يکي بگذرم ... برو صبحونمو بيار تا بعد حسابتو برسم.
از پله ها سريع اومدم پايين. به خدا فرار مي کنم! فقط منتظرم يه فرصت خوب به دست بيارم. حتما ميرم. حالا ببين آقا آراد!
بعد از اينکه دوش گرفت، صبحونه رو براش بردم. کنار وايسادم.
گفت: برو اون کفشي رو که اونجا گذاشتم واکس بزن.
به کفش هايي که رو زمين بود نگاه کردم، برداشتمشون که برم پايين گفت: همين جا!
با حرص نشستم رو زمين و شروع کردم به واکس زدن.
گفت: تميز واکس بزن!
- چشم آقا!
خاتون اومد تو و گفت: ببخشيد آقا؟ پرويزخان اومدن، با شما کار دارن.
- بفرستش بياد... راستي مختار اومده؟
romangram.com | @romangram_com