#حصار_تنهایی_من_پارت_323


يهو يه دختري گفت: داداش چرا نشستي؟ بيا برقصيم ديگه؟

نگاش کردم. کامليا بود. داشت به امير علي که پشتم نشسته بود، نگاه مي کرد. يعني اين دو تا خواهر و برادرن؟ چشماشون که هم رنگ همن.

اميرعلي گفت: حوصله ندارم کامليا جان. خودت برو.

لبو لوچشو آويزون کرد و گفت: بي ذوق!

از کارش خندم گرفته بود. امير علي به من نگاه کرد و لبخند زد. منم با لبخند جوابشو دادم. به همه نگاه کردم. هر پسري دست يه دخترو گرفته بود و مي رقصيد. آرادم با عشقش فرحناز مي رقصيد. البته با چند تا دختر لوند ديگه هم رقصيد. حتي با چند تاشون لب داد.

مهموني خسته کننده اي بود. البته براي من که کاري جز پذيرايي و خم و راست شدن نداشتم. ساعت دو صبح خوابيدم.

صبح براي نماز بيدار شدم؛ وضو گرفتم، سجادمو پهن کردم، چادرمو انداختم رو سرم که صداي در اومد. هر کي بود با مشت مي زد. انگار يادش رفته چيزي به اسم آيفون اختراع شده! منم گيج شدم و با چادر دويدم سمت در.

درو که باز کردم، ديدم يه خانم خوش تيپ با قد متوسط وايساده. منو که ديد، گفت: تو کي هستي؟!

- من...

يه پسري از پشت سرش گفت: مامان مي شه بري کنار؟

مامانش رفت به سمت عمارت. پسره هم پشت سرش اومد. خواب آلود بود. انگار از خواب بيدارش کرده بودن. با سر پايين چمدونو آورد داخل. تا ديدمش گفتم:

- بازم تو...؟!

سرشو آورد بالا. خواب از سرش پريد و گفت:

romangram.com | @romangram_com