#حصار_تنهایی_من_پارت_316
همين جور که سرفه مي کردم دستشو از پشت کمرم برداشتم و گفتم: عيبي نداره!
- يه نفس عميق بکش!
يه نفس عميق کشيدم. حالم بهتر شد.
نگام کرد و گفت: بهتري ؟
- آره... تجويزت خوب بود!
- بازم معذرت مي خوام! نبايد اون جوري مي پريدم تو آشپزخونه.
با لبخند گفتم: مهم نيست!
- شما از فاميلاي خاتوني؟
- نه...خدمتکار آقا آرادم.
- آها! گفته بود مي خواد خدمتکار بياره؛ پس شما رو استخدام کرده؟ اسمتون چيه؟!
- آيناز.
با ذوق گفت: واي چه اسم نازي داري!
دستشو دراز کرد: منم کامليام؛ خوشبختم!
romangram.com | @romangram_com