#حصار_تنهایی_من_پارت_231


منو چهر اومد جلو و گفت: لازم نکرده. ولش کن.

منوچهر به آراد گفت: بايد اول به زنم بگم. اگه قبول کرد حرفي نيست... فقط چند تاشون معتادن. اشکال که نداره؟

آراد: معتاد بودن يا معتادشون کردي؟!

- نه آقا، بودن.

آراد به من نگاه کرد و گفت: تو چرا داري بر و بر منو نگاه مي کني؟!

منوچهر زد تو سرم و گفت: آقا اين آدم نديده ست. شما ببخشيدش.

گفتم: آره آدم نديدم... اگه شما هم دو تا حيوون وحشي دور و ورتون بودن، براي ديدن آدم له له مي زديد!

منوچهر موهامو از پشت گرفت ولي امير علي دست منوچهرو کشيد و گفت: ولش کنيد!

منوچهر ولم کرد و گفت: حقته تيکه تيکت کنم بندازمت جلو سگا.

گفتم: خودت که سگي! ديگه احتياجي به سگ نيست!

امير علي يه لبخندزد ولي آراد به همون اخمش راضي بود.

منو چهر با حرص بازومو کشيد و گفت: آقا پس خبرتون مي کنم.

آراد: صبرکن.

romangram.com | @romangram_com