#حصار_تنهایی_من_پارت_1272
به محض اينکه چند تا پله جلوتر از اون برداشتم، دوباره دستمو رو شکمم گذاشتم. آخه بگو دختر! مرض داشتي اين همه خوردي؟!
کنارم اومد و گفت: مطمئني خوبي؟
- آره!
سوار ماشين شديم. سرمو گذاشته بودم رو شيشه و لبمو گاز مي گرفتم.
ماشينو پارک کرد و گفت: همين جا بشين، الان ميام.
پياده شد. آخه با اين دلم کجا بذارم برم؟! چند دقيقه بعد، با يه سيني که دو تا ليوان داخلش بود، اومد. وقتي نشست، يکيشو جلوم گرفت و گفت:
- بگير بخور!
- نمي خورم. يعني جا ندارم!
- چاي نباته... براي دل دردت خوبه!
دلم خواست يه کاري بکنم اين نفهمه! چاي رو برداشتم، چند قلپ ازش خوردم.
به آراد نگاه کردم و گفتم: تو چي مي خوري؟
با لبخند گفت: نسکافه!
- منم مي خوام!
romangram.com | @romangram_com