#حصار_تنهایی_من_پارت_1270


- فرحناز که براي تو مي ميره؟

- مردنش الکيه... فقط کافيه يکي از ماشينام کم بشه يا يه خط رو صورتم بيفته؛ ديگه يادش مي ره پسر دايي داره.

- فکر نکنم انقدرام بد باشه!

- دختر عمه منه؛ مي شناسمش. اگه اون يک روز، فقط يک روز مثل شبايي که من حالم بد مي شد، مثل تو منو به بيمارستان مي رسوند، تا حالا دو تا بچه هم ازش داشتم!

- آخه اون که مثل من هميشه کنارت نيست که بدونه کي حالت بد مي شه؟

- چرا اتفاقا کنارشم بودم؛کاري نکرد... يه شب از مهموني برمي گشتیم، موقع رانندگي حالم بد شد، يه گوشه پارک کردم و به فرحناز گفتم حالم بده. تا بيمارستان برسونم. گفت گواهي نامه همرام نيست، ممکنه بگيرنم... جلوي هيچ ماشيني رو نگرفت. زنگ زد به اميرعلي که بياد. تا موقعي که اون اومد، من از درد داشتم مي مردم. علي خيلي دعواش کرد که چرا منو تا بيمارستان نرسونده. اما تو چي؟ حتي گواهي نامه هم نداري اما هر وقت حالم بد بشه، منو به بيمارستان مي رسوني.

- فقط بخاطر همين دوستش نداري؟

- نه، بحث يک سال و دو سال نيست. از بچگي از فرحناز بدم مي اومد... هر اسباب بازي که مادرم مي خريد، از ترس اينکه فرحناز ببينه و بهونه کنه مي خوامش، زير تختم قايمشون مي کردم! زير تختم پر بود از انواع و اقسام ماشين و عروسک!

خنديدم و گفتم: عروسک؟! با عروسکم بازي مي کردي؟

- آره... از اون عروسک خوشگلا ي مو بلند!

خنديدم و گفتم: حتما با دخترا هم بازي مي کردي؟

- نه، با اميرعلي بازي مي کردم!

زدم زير خنده و گفتم: تو و اميرعلي؟! حتما خاله بازي ديگه؟

romangram.com | @romangram_com