#حصار_تنهایی_من_پارت_1264
- يعني چي؟
- يعني اگه بخواي ظهرم همين جور به ديوونه بازيات ادامه بدي، من با تو جايی نميام!
- نه! قول مي دم پسر خوبي باشم!
خنديدم و گفتم: چقدرم خوبي!
بعد اينکه صبحونشو خورد، رفت. منم به کاراي هميشگيم رسيدم. ساعت یازده، زنگ زد که حاضر بشم. منم در کمدمو باز کردم. با ديدن لباسايی که اميرعلي برام خريده بود، دلم گرفت.
کاش مي تونستم به آراد بگم بهم پول بده برم لباس بخرم. چاره اي نبود؛ بايد همينا رو مي پوشيدم. يه مانتوی بلند قهوه اي برداشتم، با شلوار کتون مشکي با کفش پاشنه بلند که با کيفم ست بود به رنگ شکلاتي. شال مخلوط کرم شکلاتي هم پوشيدم؛ يه مشت عطرم به خودم زدم . يه آرايش ملايمم کردم.
تو آينه به خودم خيره شدم. پوزخندي زدم و گفتم:
- داري براي کي آرايش مي کني؟! آراد؟! اون که آرزوي مرگشو مي کردي؟ حالا چي شده که خودتو براش خوشگل مي کني؟ با اين کارت فکر مي کنه حتما خبراييه. خوب آتويي دستش مي دي.
به دقيقه نکشيد که آرايشمو پاک کردم و به يه برق لب اکتفا کردم.
خاتون اومد تو و گفت: مادر حاضر نيستي؟
- چرا حاضرم.
خاتون با لبخند نگام کرد و گفت: ماشاا... چقدر خوش لباسي! هر چي بپوشي بهت مياد هزار ماشاا...!
با لبخند و تشکر اومدم بيرون و به سمت عمارت مي رفتم که ديدم آراد مثل هميشه خوش تيپ دست به سينه به بی ام و تکيه داده.
romangram.com | @romangram_com