#حصار_تنهایی_من_پارت_1261
با خوشحالي گفت: پس دوستم داري!
- گفتم متنفر نيستم؛ نگفتم دوست دارم!
- بدجنس!
وقتي خوابيد، براش کتاب خوندم. زودتر از شباي ديگه خواب رفت. خنديدم؛ پتو رو کشيدم رو سرش؛ بعد برداشتم. شايد بميره!
حوصله پايين رفتن نداشتم. رفتم به همون اتاق اقيانوس خوابيدم.
***
صبح خواب آلود رفتم اتاق آراد و صداش زدم:
- آراد...آراد!
کاش مي شد با يه صدا بيدار بشه. با چشماي خواب آلود نگاش کردم، ديدم با خنده نگام مي کنه.
گفتم: کي بيدار شدي؟
- همين الان که صدام کردي.
- حالا براي چي مي خندي؟!
- به قيافه ی تو! وقتي خوابت مياد، نمي اومدي!
romangram.com | @romangram_com