#حصار_تنهایی_من_پارت_1256


گفت: آيناز بيا تو!

کنار وايسادم؛ ديگه در نزدم. همه جا ساکت بود. درو باز کرد و سرشو آورد بيرون.

گفتم: پــــــــــخ!

پريد هوا. زدم زير خنده.

با اخم نگام کرد و گفت: بازيت گرفته؟ اين چه کاريه مي کني؟!

- قيافشو نگاه! شده عين تمساحي که مي ترسه!

اخمش بيشتر از همونايي بود که روش حساب مي برم و مي ترسم. خندمو جمع کردم؛ يه سرفه کردم، رفتم تو . رو تخت نشستم. کتابو دستم گرفتم و سرمو انداختم پايين.

لب تخت نشست و گفت: مگه تو سيبري گير افتادي اينجوري لباس پوشيدي؟!

با حالت قهري گفتم: هنوز نمي دوني من سرماييم؟!

- چرا از اون شب پاييزي که مي خواستيم بريم بيرون، خودتو زير پالتو و کلاه و شال گردن مخفي کرده بودي، فهميدم سرمايي هستي.

- مسخره نکن!

خنديد. دماغمو کشيد و گفت: اخمتو باز کن ببينم!

- آچار فرانسه نياوردم!

romangram.com | @romangram_com