#حصار_تنهایی_من_پارت_1237


يه چيزايی دستم اومد اما مطمئن نبودم. همينه!

بخاطر همين پرسيدم: داري ازدواج مي کني؟!

با تعجب گفت: از کجا فهميدي؟

- فقط حدس زدم. حالا کي هست؟

- مي شناسيش!

فقط نگاش کردم.

گفت: چيزي شده؟

با خوشحالي ساختگي گفتم: نه، مبارکه!

- ممنون!

- کاري نداري؟

- نه. خداحافظ.

پياده شدم و درو بستم. ماشينو روشن کرد و رفت. نمي دونم کي دوباره مي تونم ببينمش. يه چيزي تو گلوم داشت خفم مي کرد. چشمامو بستم؛ يه نفس عميق کشيدم و راه افتادم. سرمو بلند کردم. آراد کنار پنجره اتاقش داشت نگام مي کرد؛ رفت کنار.

رفتم اتاقش، ديدم يه پرستار داره التماسش مي کنه بمونه.

romangram.com | @romangram_com