#حصار_تنهایی_من_پارت_1208
- خب گفتم اگه يه چيز بد مزه ايه، بيرون شام بخورم!
- فکر کنم خاتون مي خواد فسنجون درست کنه.
- اي عشقم خاتون! حيف که پيره وگرنه خودم مي گرفتمش!
با خنده لبمو گاز گرفتم و گفتم: زشته پرهام!
وقتي رفت بيرون، ياد ليلا افتادم. کاش مي شد اين دو تا يه جوري همديگه رو ببينن. واي اگه ازدواج کنن، خوشبخت ترين زوج کره خاکي مي شن!
بعد اينکه ظرفا شستم، به نسترن زنگ زدم. آراد بهم اجازه داده بود هر وقت به هر کي دوست داشتم مي تونم زنگ بزنم.
موقع شام ، پرهام بشقابشو جلوم گرفت و گفت: برام بکش!
بشقابو برداشتم که آراد از دستم برداشت و جلوی خودش گرفت و گفت: خودت بکش!
پرهام عين بچه ها که قهر مي کنن، لب و لوچه شو آويزون کرد و گفت: نوموخام...خودت بکش!
آراد: کي مي خواي آدم بشي؟!
با لبخند مليح گفت: هر وقت تو آدم شدي!
آراد پشت گردنشو گرفت سرشو چسبوند رو ميز.
گفتم: ولش کن... گناه داره.
romangram.com | @romangram_com