#حصار_تنهایی_من_پارت_1171


با دهن گشاد نگام کرد و گفت: اينا چيه؟!

- اينا همشون عين تو زورشون زياده!

دنبالم دويد. جيغ زدم. از عمارت اومدم بيرون.با اون کفش پونزده سانتي، رو سنگ فرشا مي دويدم و مي خنديدم. پشتمو نگاه کردم؛ يهو پام پيچ خورد و افتادم. مچ پامو گرفتم. کنارم وايساد و با لبخند گفت:

- بازم که افتادي پيشي!

نشست، دستاشو گذاشت زير زانوم و پشت کمرم و از زمين بلندم کرد.

گفتم: بذارم زمين. خودم مي تونم راه برم.

- راه رفتنتو ديدم!

- تقصير من چيه اينجا صاف نيست؟

دست و پا زدم: بذارم زمين خوشم نمياد!

- پس خوشت مياد بيفتي..

نگاش کردم. لبخند رو لبش بود و جلوشو نگاه مي کرد. هيچ حس غريبگي باهاش نمي کردم. نمي دونم چرا با آراد راحت تر از امير بودم؟ زل زدم به صورت سه تيغش. بيني قلمي، لباي خوش فرم، چونه ی مردونش، گلويي که استخوناش زده بيرون، سينه ی سفيد بي مو. يهو انگشت اشارمو کردم تو گودي گلوش. يه سرفه کرد؛ دستي که زير زانوم بود، شل شد ولي نذاشتم زمين.

گفت: اين چه کاري بود کردي؟

دستامو انداختم دور گردنش و گفتم: خواستم ببينم آرادي يا نه!

romangram.com | @romangram_com