#حصار_تنهایی_من_پارت_1147
- چرا؟
مي خوام بزنم به ديوار آرايشگاه. اون دو تا خانم که پوسترش پشت سرتونه، اونام مشتري خودم بودن.
برگشتم، به پوسترا نگاه کردم. منو باش! فکر کردم خارجکين! به مونا نگاه کردم. اونم شونه شو به معني به من مربوط نيست انداخت بالا.
گفتم: باشه!
خيلي خوشحال شد و دوربين ديجيتالشو آورد. از سر تا پاي منو عکس گرفت. سه چهار تا عکس هم از چشمام گرفت و گفت پلک نزن!
من بدبختم چند ثانیه پلک نزدم تا خانم از چشمام عکس بگيره. بعد از اتمام کارش، تشکر کرد و يه گوشه نشست، با شاگرداش به عکسام نگاه مي کردن.
مونا دم گوشم گفت: شدي زيباي خفته! من اگه جات بودم، بخاطر عکسام ازش پول مي گرفتم!
خنديدم.
يه جعبه طلا جلوم گرفت و گفت: بيا! اينو آراد بهم داد بدم به تو.
برداشتم و گفتم: کي بهت داد؟
- امروز صبح اومد دم خونمون.
بازش کردم. يه سرويس طلاي سفيد دستبد و گوشواره و گردنبد. خيلي ظريف و ناز بود.
مونا گفت: سليقش خوبه. نمي خواي بندازي؟
romangram.com | @romangram_com