#حصار_تنهایی_من_پارت_1140


امير گفت: پس چرا پياده نمي شي؟

- همينجا منتظرتون مي مونم. مي ترسم بيام باز با فرحناز دعوام بشه.

- بيا پايين تنهايي حوصلت سر مي ره... بيا فقط به لباسا نگاه کن.

با بي حوصلگي اومدم پايين. رفتيم تو، فرحناز بدتر از نديد بديدا، هر کتي مي ديد جلوی آراد مي گرفت. آراد هم خودش به کتا نگاه مي کرد، هم لباسايی که فرحناز مي آورد رو پس مي زد. چشمم به کت زغالي افتاد.

به امير گفتم: اون کتو براش ببر!

امير با نگاه مرموزانه اي گفت: مطمئن باشم بين تو و آراد چيزي نيست؟!

با دلخوري گفتم: امير؟!

لبخند زد و گفت: باشه بابا... حالا دعوامون نکن!

همون کتي که بهش گفتم برداشت و به آراد داد و دم گوشش چيزي گفت. اونم با تعجب و خوشحالي نگام کرد. فرحنازم به آراد، بعد به من، با تنفر نگاه کرد. مثلا خواستم کاري کنم که فرحناز نفهمه ولي مثل اينکه از خودش و داداش چيزي پنهون نمي مونه. آراد رفت اتاق پرو؛ درو باز کرد.

امير گفت: فردا شب، همه ی دخترا رو نفله مي کني!

آراد لبخند زد و فرحناز گفت: اصلا بهت نمياد، برو درش بيار!

- خودم مي بينم بهم مياد. تو چي مي گي؟!

پولشو حساب کرديم و اومديم بيرون. فرحناز با عجله و عصبي زودتر از همه تو ماشين نشست. ساعت نه شده بود و به خاطر آراد مجبور شديم شام بخوريم. تو رستوران ميز جدا گرفتيم. بعد از اينکه شاممونو خوردیم، ساعت ده خونه رسيديم.

romangram.com | @romangram_com