#حصار_تنهایی_من_پارت_1135


پوشيد. گفتم: فکر کنم تو فاميلتون، تو و آراد، توی تيپ و قيافه با هم رقابت داشته باشيد.

امير خنديد و گفت: اون کثافت از من خوش تيپ تره!

پولو حساب کرد. گفتم: بريم کادو بخريم؟

- بريم!

به يه طلا فروشي رفتيم.چند تا سرويس نشونمون داد، خوشم نيومد. رفتيم سراغ طلا فروشي بعدي که ديدم فرحناز و آراد دارن به طلاها نگاه مي کنن. آراد برگشت و نگامون کرد.

امير گفت: بهشون نگاه نکن. بريم.

فرحناز حواسش نبود ولي من و آراد به هم نگاه کرديم و ازشون رد شديم، رفتيم طبقه بالا. يه سرويس چشممو گرفت. ظريف و خوشگل بود. پولمم مي رسيد. امير مي خواست حساب کنه ولي نذاشتم. جلوي يه طلا فروشي ديگه وايساديم. يه انگشتر طلاي سفيد توجهمو جلب کرد. بهش نگاه مي کردم.

امير گفت: خوشگله؟

- اهوم..خيلي!

- بريم تو!

- گفتم خوشگله، نگفتم که مي خوامش!

مچ دستمو گرفت و گفت: زناي ايران وقتي از يه چيزي خوششون بياد، يعني مي خوانش!

درو باز کرد. چشمم افتاد به فرحناز و آراد که به طلاهاي مغازه نگاه مي کردن. رفتيم تو. امير به مرده گفت انگشتره رو بياره.

romangram.com | @romangram_com